شنبه ۲۵ دی ۹۵ | ۰۱:۴۲ ۹ بازديد
داستان » داستان پير شي نوبتي نشي
يه روز داخل مترو صندليم رو به يك پيرمرد نوراني دادم. در حقم دعا كرد و گفت: «جوان دعا ميكنم پير شي اما هيچ وقت نوبتي نشي.»
سوال كردم: «حاجي نوبتي ديگه چيه؟»
گفت: «فردا كه از كار افتاده شدي و قدرت انجام كارهاي عادي روزانهات رو نداشتي، بين بچههات به خاطر نگهداريت دعوا نشه كه امروز نوبت من نيست و نوبت تو هست.»
از خداوند درخواست دارم كه به تمامي ما انسانها عمر با عزت عطا كند و هيچ كدوم ما هيچوقت نوبتي و محتاج نشيم!