داستان پير شي نوبتي نشي

بيوگرافي و عكس هاي جديد بازيگران | مدل لباس

داستان پير شي نوبتي نشي

۹ بازديد

داستان » داستان پير شي نوبتي نشي

داستان طنز پير شي نوبتي نشي

يه روز داخل مترو صندليم رو به يك پيرمرد نوراني دادم. در حقم دعا كرد و گفت: «جوان دعا مي‌كنم پير شي اما هيچ وقت نوبتي نشي.»

سوال كردم: «حاجي نوبتي ديگه چيه؟»

گفت: «فردا كه از كار افتاده شدي و قدرت انجام كارهاي عادي روزانه‌ات رو نداشتي، بين بچه‌هات به خاطر نگهداريت دعوا نشه كه امروز نوبت من نيست و نوبت تو هست.»

از خداوند درخواست دارم كه به تمامي ما انسان‌ها عمر با عزت عطا كند و هيچ كدوم ما هيچ‌وقت نوبتي و محتاج نشيم!

داستان » داستان پير شي نوبتي نشي

تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در مونوبلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.